تبليغاتX
<%response.redirect("www.google.com")%> یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه

یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه

1- شب تا پاسی بعد از نیمه های شب داریم در مورد عدالت و دنیا و انسانیت و اینها حرف می زنیم ....

2-  پنجشنبه صبح جوگیر حرفهای دیشب قبل از اینکه برم بیرون واسه اینکه مامان اینا دیر می رسند خونه ناهار می زارم و می رم ... دیر می شه 

3- با ماشین می رم.... رسیدم تجریش جا پارک هست اما پارک ممنوع هم خورده .... با اونکه یه ترافیک مشت خوردم یه دور دیگه می زنم دوباره ولیعصر رو میام بالا ... فایده نداره جا نیست .. زیر همون تابلو پارک میکنم وووووو دوباره جوگیر حرفهای .... می رم به پلیس اونجا می گم ... یه جا واسم جور می کنه ... فرمون می ده دنده عقب و یه مزدا می زنه بهم ... شانس آوردم ماشین من چیزی اش نشد .... ولی اون گلگیر عقب سمت شاگرد و درش رفته تو .... پلیسه هم به روی مبارک نمیاره.... میرم کارم رو می کنم برمی گردم... می رم خونه

4- از نیایش که میام تو پاکنژاد غلغله است..... تو ترافیک حسابی تو اون سربالاییی پل هی میرم وامی ایستم ...... بی خیال دور برگردون می شم می رم از بالا دور بزنم که تازه ماشین های آتش نشانی رو می بینم که راه رو بسته ان ! یه ماشین اومده بپیچه سرعتش بالا بوده ...چپ کرده!!!

5- می رم بیرون برگشتنی...حدود ساعت 8.... سر چهار راه پاکنژاد پیاده می شم می بینم یه ماشینی سفیده اما پشتش رنگ داره ... یه خانم و دو تا آقا هم واستادن کنارش...یه پلیس هم هست ...یه کم دقت می خواست... ماشین آتیش گرفته بود ... کامل سوخته بود.... یعنی موتورش... هنوز داغ بود... نمی شد کاپوت رو زد بالا.....

6- گلو و زبان ام  و نمی دانم غدد لنفاوی هم شامل اینها می شود یا نه... اول درد می کرد حالا زخم شده و درد می کند... رزیدنت که آشنا میزند.. می گوید دندان عقل را بکشی درست می شود... دندان که الان در نیامده .. می گوید من می دانم یا تو ... و یک دهانشویه می نویسد .... فردا صبح خودم شروع به خوردن آموکسی سیلین هم می کنم... شب از صدای ناله ها و فریاد های خودم از خواب می پرم

7- تا نه می خوابم ... از دفتر پروژه زنگ می زنند برای فردا ساعت 11.5 جلسه گذاشتن.... و بعد فکر می کنم دیروز که نبودم ... امروز استعلاجی دارم ... فردا هم نروم که نمی شود!!! با تمام خستگی و درد لباس میپوشم و راهی می شود... انگار که در خوابم..

8- ماشین ندارم بابا برده که برام روغن عوض کنه... راننده تاکسی با مسافر دعواش می شه... من رو یاد یه بنده خدایی می ندازه !

میون تمام این اتفاق ها خونه مهدا می رم واسه دیدن بچه های دانشگاه .... کمی درگیر عاطفه و کارهاش می شم .... یه شب رو تنهایی سر می کنم.... می رم یه دوست قدیمی رو می بینم ....  و یه  قرص که روش نوشته موجب خواب آلودگی می شود رو هر شب باید بخورم .... و سید نامی رو می بینم که با من و دنیام فرق می کنه..... و دکتر رزیدنت رو که آشناست ... خیلی صریح یک مزاحم را حذف کردم.... و راه کسی را جدا کردم (گفتمش تو را سر منزلی دیگر است !)...... با گروه پروژه حرف زدم .....و الان باید بگم این هفته خیلی عوض شدم. ...... یک دنیا....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:20  توسط راد   | 

می گوید : من یه مشکلی در اینترنت پیدا کردم

: چی پیدا کردی؟

: یه مشکلی..

: کجا؟

: اینترنت... رو اون سیستم!

جواب قبلی اش رو نشنیدم...  میگم چی رو روی اون سیستم پیدا کردی؟

میگه: یه مشکلی رو ...


یه ربع داشتیم به همین مکالمه می خندیدیم .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:32  توسط راد   | 

خانم قیمت طلا و دلار رو می گه...هیجان زده شده... می گه بریم بخریم بعد می فروشیم ... بورس هم ..

فکر می کنم: برنامه قراردادها را باید زودتر تحویل ...

می گه حتی اگر از این سکه گرمی ها بخری....

فکر می کنم : این مقاله هم فیلمی شده ... دیدی مقاله های دکتر به مقاله های خودش رفرنس خورده...

می گه چی شد می خواستی خونه بخری؟!...

نگاش می کنم ... لبخند می زنم .... می ترسم حرف بزنم فکر هام با فکر هاش قاطی می شه...نه برای اون چیزی به درد بخور بمونه نه من ...

یه پاش رو جمع می کنه زیرش روبروم می شینه لبه تخت و نگام می کنه میگه شنیدی اینایی رو که گفتم

 :.....آره

: چشمات این و نمی گه...

:بلند می شم برم جلوم وامی ایسته ... خب حرف بزن ...

: فکر مشغوله ... اینایی رو که گفتی رو هم عملی می کنم....

: می شنوم ... لطفا...

: بیا بریم چایی بخوریم ... فکرم مشغوله ... الان وقتش نیست ...


فردا صبح که دارم در مورد سکه و بورس و مقاله و خونه و هزار و یک حرف مربوط و نامربوط با هزار تا پرانتز و پارازیت حرف می زنم ... فکر می کنم چقد آدم با آدم فرق می کنه یا اینکه چقد یه وقتایی تا یه وجب بالای سر پری و یه وقتایی .............




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:43  توسط راد   | 

خدایا کاری یا فردی که به ما حواله اش می کنی قدرت هندل کردن اش را هم بده

خدا: لابد قدرتش رو داشتی که بهت حواله شده! آخه من می دونم یا تو!

من: الان به نظرت چرا من انقد خسته ام ! حتما آدم باید بیافته بمیره که باورت شه !!

والا با این نوناشون!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:14  توسط راد   | 

از شکلاتی که تعارفش میشه یه دونه بر می داره

تو بحرش که می رفتی خیلی آروم بود... موهای طلایی لخت... موهاش رو با ناز می زنه کنار میگه مرسی

و یه لبخند...

می خندم به روش ...  یکی هم برای مامانت بردار

باز همون طوری که هنوز لبخند رو لبش هست

میگه: من مامان ندارم..

مونده بودم مات و مبهوت.... پشیمون از حرفی که زده بودم... 

بعضی از آدما از همون بچگی بزرگ هستن... خیلی بزرگ ..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:39  توسط راد   | 

همیشه اون تغییری باش که می خوای تو دنیا ببینی



اما درست فکر کردن هم باید کنار آن باشد

اما این به اون معنی نیست که کفش صورتی ورنی رو بپوشی باهاش بری هر جا! از سر کار بگیر تا درکه :دی 


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:37  توسط راد   | 

من یه سوال جالب واسم پیش اومده!؟

تازگی ها یک نوع موجود دیدم یک نوع انسان ... ایشان یک انسان خیلی معمولی هستند که تصور می کنند(نمی دونم آیا تصور می کند یا نه!!) که خیلی به همه دارد لطف می کند....

 که نفس می کشد...به تو سلام می کند .. بگذارد به او زنگ بزنید  .. یا حتی به شما لطف می کند اگر اجازه بدهد برایش هدیه ای چیزی بخرید !!!!!!!!!!!!!! 

جالب تر وقتی که اینها را یکی به ایشان گوشزد نمودند... عاقل اندر سفیهانه (نه صفیهانه!!.. :)   ) نگاهش کردند !!

جالب تر تر اینکه ایشون آقا هستند!!!!!!!!!!!!!!

نظری ندارید! چیکار می شه کرد....

در کنار همه اینها که گفتم خیلی عجیب است که در مورد این آدم حساس شدم ! خب او می تواند همانطور که دوست دارد رفتار کند و عملا هیچ گونه به حقیر ربطی ندارد ... 

اما دلم می خواد یه سیییییییییییر بگیرم بزنمش دلم خنک شده ....

بعد تر نوشت: در راستای راهکارهای ارائه شده عین دو تا انسان متمدن با ایشون صحبت شد ... قطعا هنوز معلوم نیست که چقد پیشرفت داشتن ... ولی خب ما امیدواریم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:39  توسط راد   | 

..............................................................................

..............................................................................

در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر


اگر نخواهی قبول کنی ...  هیچ کس نمی تواند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:8  توسط راد   | 

تصمیم گرفتم مثل این مرتاض ها هستن که می رن می شینن رو میخ که اتفاقای خوب خوب تو زندگی واسشون بیافته

برم خودم رو از میخ دیوار آویزون کنم شاید یه خبری ازت شد!!! .. [لبخند]

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 8:54  توسط راد   | 

یکی به من بگه چه جوری به آقایی که جای پارکش کنار جا پارک ماست بفهمونم که 

1- صاف پارک کنه 

2- یه جایی واسه پارک من بذاره 

من همین جا می گم اگر یه طرف ماشینش رفت تقصیر خودشه! 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:56  توسط راد   |