2- پنجشنبه صبح جوگیر حرفهای دیشب قبل از اینکه برم بیرون واسه اینکه مامان اینا دیر می رسند خونه ناهار می زارم و می رم ... دیر می شه
3- با ماشین می رم.... رسیدم تجریش جا پارک هست اما پارک ممنوع هم خورده .... با اونکه یه ترافیک مشت خوردم یه دور دیگه می زنم دوباره ولیعصر رو میام بالا ... فایده نداره جا نیست .. زیر همون تابلو پارک میکنم وووووو دوباره جوگیر حرفهای .... می رم به پلیس اونجا می گم ... یه جا واسم جور می کنه ... فرمون می ده دنده عقب و یه مزدا می زنه بهم ... شانس آوردم ماشین من چیزی اش نشد .... ولی اون گلگیر عقب سمت شاگرد و درش رفته تو .... پلیسه هم به روی مبارک نمیاره.... میرم کارم رو می کنم برمی گردم... می رم خونه
4- از نیایش که میام تو پاکنژاد غلغله است..... تو ترافیک حسابی تو اون سربالاییی پل هی میرم وامی ایستم ...... بی خیال دور برگردون می شم می رم از بالا دور بزنم که تازه ماشین های آتش نشانی رو می بینم که راه رو بسته ان ! یه ماشین اومده بپیچه سرعتش بالا بوده ...چپ کرده!!!
5- می رم بیرون برگشتنی...حدود ساعت 8.... سر چهار راه پاکنژاد پیاده می شم می بینم یه ماشینی سفیده اما پشتش رنگ داره ... یه خانم و دو تا آقا هم واستادن کنارش...یه پلیس هم هست ...یه کم دقت می خواست... ماشین آتیش گرفته بود ... کامل سوخته بود.... یعنی موتورش... هنوز داغ بود... نمی شد کاپوت رو زد بالا.....
6- گلو و زبان ام و نمی دانم غدد لنفاوی هم شامل اینها می شود یا نه... اول درد می کرد حالا زخم شده و درد می کند... رزیدنت که آشنا میزند.. می گوید دندان عقل را بکشی درست می شود... دندان که الان در نیامده .. می گوید من می دانم یا تو ... و یک دهانشویه می نویسد .... فردا صبح خودم شروع به خوردن آموکسی سیلین هم می کنم... شب از صدای ناله ها و فریاد های خودم از خواب می پرم
7- تا نه می خوابم ... از دفتر پروژه زنگ می زنند برای فردا ساعت 11.5 جلسه گذاشتن.... و بعد فکر می کنم دیروز که نبودم ... امروز استعلاجی دارم ... فردا هم نروم که نمی شود!!! با تمام خستگی و درد لباس میپوشم و راهی می شود... انگار که در خوابم..
8- ماشین ندارم بابا برده که برام روغن عوض کنه... راننده تاکسی با مسافر دعواش می شه... من رو یاد یه بنده خدایی می ندازه !
میون تمام این اتفاق ها خونه مهدا می رم واسه دیدن بچه های دانشگاه .... کمی درگیر عاطفه و کارهاش می شم .... یه شب رو تنهایی سر می کنم.... می رم یه دوست قدیمی رو می بینم .... و یه قرص که روش نوشته موجب خواب آلودگی می شود رو هر شب باید بخورم .... و سید نامی رو می بینم که با من و دنیام فرق می کنه..... و دکتر رزیدنت رو که آشناست ... خیلی صریح یک مزاحم را حذف کردم.... و راه کسی را جدا کردم (گفتمش تو را سر منزلی دیگر است !)...... با گروه پروژه حرف زدم .....و الان باید بگم این هفته خیلی عوض شدم. ...... یک دنیا....
