تبليغاتX
<%response.redirect("www.google.com")%> یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه

یک دل تنگ که دوست داره حرف بزنه

یعنی وقتی می خواهی راهی پیدا کنی

بهتر است همان راه پرترافیک باشد یا انقدر بچرخی که کم ترافیک تر!

چه تضمینی دارد که راه جدید پرترافیک نباشد !

چقدر آدمها ریسک می کنند.. شاید هم تجربه است! آنها می دانند که راه کم ترافیک دورتر است در به هدف رسیدن! شاید نباید ریسک کرد... شاید هم باید! 

بهتر است از راهی که هیچ کس نرفته رفت! بی شک که لذت بخش است! اما متفاوت بودن هم بهایی دارد؟!

و من هر لحظه منتظرم که بهایش را بپردازم ... آی زندگی با توام ... می خواهی غرامت بگیری ؟ یا پاداش دهی! بجنب... بیش از این وقت ندارم...

حس خوبی دارم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:8  توسط راد   | 

حرکت های ظریف زندگی بیشتر برمی انگیزندت ...

علیرضا رو چند وقته بیشتر می بینم ... حداقل من بیشتنر اون رو می بینم تا اون من رو... بی حوصله است.. 

هیچ وقت خریدن دستمال کاغذی یا فال کمکی به اوضاعش نمی کند برای همین نمی خرم اما اگر مسیر آنطرف باشد حتما یه خوراکی خوب به نیت اش همراهم هست .... هر چند به همین راحتی هم ازت قبولش نمی کنه....

یه رشته جدید پیدا کردم دلم می خواد برم اون رو هم بخونم .... گلدان هایتان را نگه دارید لازمتان می شود... اگر بفهمند که می خواهم این کار را بکنم حتما یه حرکتی می کنند.... برای همین نمی گویم اما خیلی برایش برنامه دارم... 

به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان هم می رساند که وقت دفاع را گرفتم و طلسم این دیو شکست و اینها... و اینکه من امرزو دارم پست می گذارم به دلیل داشتن امضای یک استاد گرانقدر بر روی یک برگه است که خیلی خوشحال کننده است

مقاله هم دارد نوشته می شود... بیشتر مقاله من را می نویسد تا من مقاله را انقدر که چشمم درآمد...

کار هم با تمام نگرانی ها و نکات عجیب و پیچیده اش پیش می رود... و همین که پیش می رود من هر لحظه اش را شکر می گویم نه فقط در کار در همه چیز...

داشتن دوست هایی چون شما دلگرمی است  ... :)

گوش بدید قشنگه : http://www.soundsofmychildhood.com/posts/1453

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:26  توسط راد   | 

من و این همه خوشبختی! خدا را باید شکر کرد برای تمام نعمت هایش ..    :)

نه که حرف ندارم. انقدر حرف دارم که وقتی می روم سر صندوقچه ی حرفهایم می بینم زیاد است ...

بعد هم زیاد نیست .... این تویی که مفصل اش کردی

از کنار خیلی چیزها می شود گذشت... 

گاهی وقت ها زندگی دست به کمر می زند و برایت کری می خواند... نباید زیاد جدی اش گرفت... از کنارش که آرام رد شوی ... او هم خواهد فهمید که انقدر ها هم قضیه جدی نیست


همین سه خط نوشتن هم خودش کلی بود

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:51  توسط راد   | 

آن همه محبت تبدیل شده به رفتارهای سیاست مدارانه !

و این همیشه اینگونه بوده.... آدمها تغییر می کنند... و رفتارهای متقابل باعث تغییر رفتارشان می شود

و من نمی دانم چرا باید.....!

می دانی گاهی آنها تغییر نمی کنند... آنها همان هستند شاید حتی بهتر از آنی که اول بودند ... ولی تو توقعت بالا رفته

و اوایل برایت تازگی داشته و خیلی همه چی خوب بوده... و حالا منتظر حرکات جدید هستی!!! مگر دلقک است! خوب می دانی که نیست... اگر هم بود ! مگر چقدر حرکت بلد است!

خزعبلات .... و باز هم دلتنگ شدن عادت کم حوصله هاست....

یه جوری تو شعرش می گه "کم حوصله هاست" که فکر می کنی "کم حوصله ها" فحشی ، بد و بیراهی چیزی هست و تو بلد نیستی!!

و بعد ....

و بعد از این همه سعی می کنی عادت کنی... سعی می کنی برگردی همان جایی که بودی و راه خودت را بروی و دوباره به خودت یادآوری می کنی که: " آدم ها حرف زیاد می زنند ... باور نکن! نه اینکه آنها بخواهند گولت بزنند! خاصیتشان این طوری هست ... به قول معروف مدلشون اینطوریه!! یک نفر هر چقدر هم عزیز قدر یک چایی خوردن که برایت وقت گذاشت بهترین است!! ولی همین و بس .. بیش از این اصلا نمی شود ... مثل اینکه مثلا فکر کنی همین مانیتوری که جلوته بخواد بره برات خرید هم بکنه!!... تازه بستنی هم بخره... بستنی اش هم عروسکی باشه ... سالار هم شد قبوله!!!!!!!!! نمی شه دیگه......"

می تونید جملگی دست به دعا بردارید که شفایم عاجل باشد.... ولی حالم خوب است ... دعا هم نکردید نکردید

یه چیزی که هست و بد نیست بدانید اینه که دل آدمیزاد حسابی قفل و بست دارد ... و قفل و بست دل حقیر حسابی است ... خیلی حسابی تر از آنچه فکرش را کنید... ولی یه وقتایی که یه کلید میارن میگن ببین بهش می خوره !! حتی از امتحان کردنش هم پشیمون می شم که چرا امتحان کردی ... مگر این ها رانمی دانستی ...

عاجل انشاالله  : )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:24  توسط راد   | 

تازگی ها نبوغ زیادی در جامعه موج می زند. مثلا:

اگر یک روز صبح تا شب برف باران ببارد و این کفش بیچاره (باید کفش دوست باشید که این حس را درک کرده باشید!) همینطوری آب و برف و گل به خوردش رفته باشد ...اگر چرم هم که باشد که دیگر وااسفا...  و شما احیانا واکسی چیزی همراهتان نباشد می توانید برای تسکین دل خود از رژ لب استفاده کنید ... خیلی هم چربی اش برای کفش خوب است :)


اگر لباس تان (ترجیحا رنگ تیره...) در یک اقدام متحیرانه !! همینجوری از رو هوا آدامسی شد و آدامسش نرفت .... انقدر چنگش نزنید .. هم لباس از ریخت می افتد و گود می شود ... هم آدامس نمی رود... یک ماژیک همرنگ لباس بردارید و رنگش کنید ... به جان خودم برای مانتو انقدر خوب جواب میدهد که نگو  و نپرس :) (لازم به ذکر است از ماژیک سی دی استفاده نکنید یه قرمزی داره توش .....)


بقیه اش رو هم نمیگم  :)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:21  توسط راد   | 

بعضی وقتا آدما رو نمی شه راضی کرد...................

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 13:4  توسط راد   | 

مرغ را صبح می زارم بپزه ... با کلی پیاز .. می سوزند ایشون .. بیشتر پیازها می سوزه !!! ...قابلمه اش رو عوض می کنم تو یه ظرف دیگه دوباره با کلی پیاز .. مجددا می سوزند ... باز هم بیشتر پیازها می سوزند... احساس می کردم مرغه داره ازم می پرسه که آیا به روح اعتقاد دارم یا نه!!؟ .... دوباره قابلمه اش رو عوض می کنم و می زارمش تو همون قابلمه اولیه .. و برای بار سوم یه پیاز بزرگ و سیب زمینی و گوجه و هویج و به و هر چی که بود ... بالا سرش وامی ایستم تا یکم تفت بخورن.. آب هم هر چی تو کتری هست ... برنج هم می زارم که این انتظار الکی نباشه ... بعد که قشنگ درست شد ... زیرش رو خاموش می کنم... چون مطمئن بودم می خواد واسه بار سوم بسوزه و برای شکستن این شایعات تا سه نشه .... وقت می زارم.. و چهار نفری ناهار می خوریم ... و می گویند خیلی خوشمزه است... می گویند یه مزه ی خوبی میده... من هم گفتم یه ادویه مخصوص بهش زدم  : - )   

امروز زنگ زده می گه می خوایم پیشنهاد طرح بنویسم. میگم خوبه. میگه مسئول کیه؟ میگم خانم دکترصادقی(مثلا) میگه مجری کیه؟ میگم آقای مهندس مرادی(مثلا).. میگه اوکی پس هماهنگی با تو ......مهندس اون و فامیلی اون خانم دکتر قاطی شد ...می گم باشه با آقای مهندس صادقی!!! فردا جلسه رو اوکی کن.... میگه ای خداااااااااا مهندس صادقی کیه دیگه... چرا اینروزا قاطی هستی آخه... و باور می کنی که 20 ثانیه طول کشید تا من بفهمم چرا داره اینو میگه !! آره الان می تونی به حالم گریه کنی

گردو می خورم ... یکم شکلات تلخ .. و قهوه و شیر ... تو مجله نوشته بود اینا حواس رو جمع می کنه!!

صادقانه بگویم که هوای اطراف ابری است

هوا که ابری است هر چه می دوی نمی رسی

حس یه همستر بهت دست می ده که داره تو اون دایره اش می چرخه و هی تند تر و تندتر می چرخه

کاش ماهی بودم .. ماهی ها حافظه شون 3 ثانیه است .. یعنی هی از این ور آکواریومش که میره اونور و برمی گرده .. متعجبانه میگه ااااااااااااااااه چه جای قشنگی !!

خدایا نخواه بر این دل شادی های مبتذل را

...........درد آمد .. ای درد ای وای ای دل.. داد آمد .. .ای درد ای وای دل...

هوا خوب نیست ... لبخند می زنیم... هوا ابری است

چرا خوب نیست....مهم نیست ..

نمی دانم چرا هی بدتر می شه...

داشتم زندگی ام را می کردم هی همه گیر دادند .. هی گیر دادند .. هی  هی هی ... گیرشان را جواب ندادیم .. ولی خب باز هم هوا ابری شد

داشتم زندگی ام را می کردم ... دیروز بود همین دیروز پنجشنبه بود داشتم زندگی ام را می کردم .. زنگ زد که فلان برنامه را همین امروز می خواهیم .. یکی را می فرستم می گیرد ..... قرار گذاشتیم با همان یکی مذکور که گفت .... که بروم سی دی را که برنامه رویش بود بگیرد...  بعد موجودی را دیدم که کاش ایرانی نبود کاش ایرانی حرف زدن بلد نبود .. و خیلی کاش های دگر که .... ببینم چرا انقد اون چیزی که فک می کنی با اون چیزی که هست فرق می کنه

چرا انقد آدم خودش رو گول می زنه!! بعد هر وقت که با واقعیت جامعه ات روبرو می شی انقد حالت بد می شه!!

بیتا می گه چرا اصلا باید بد بشه!! چه می دونم ... نه که جامعه است ... اعصابم را بهم می ریزد

یک حس .. یک حس .. نمی تونم بگم چقد حس بدیه وقتی می بینی اش وقتی می شنوی اش .. وقتی می بینی همینجا .. کنار دست ات فرهنگ رو چی ترجمه کردن .. آقا یکی این رو واسه من توجیه کنه!!

تو یه فرمت با یه سری دوستای فرمت خودت هستی بعد یهو اینطوری میشه!!! کلا حواس نمانده این روزها برایم .. مثال هایش: مثال هایش در فوق موجود است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:4  توسط راد   | 

چند وقت پیش که یه زمستون حسابی مسئولین رو مثل همیشه ! غافلگیر کرد ،اومدن در یک طرح مقابله با بحران یه سری کیسه های شن در جایگاه های خاص قرار دادن. که اگه کسی جلوی خونه اش مستعد یخ  زدنه از اینا ببره و خلاصه که با بحران مواجه بشه...

چند وقت پیش پنج نفر داشتن می رفتن مهمانی من هم یکی از اون پنج نفر. از این کیسه های رنگی زرد و قرمز گذاشته بودن سر چهارراه، ما هم پشت چراغ قرمز. اونی که پشت فرمون بود از این کیسه ها پرسید . دو نفر که نمی دونستن. سومی هم اذعان کرد که اینها کود هستن  راننده گفت چرا رنگشون فرق می کنه؟ گفت اونایی که قرمز هستن واسه محیط سبز جلوی خونه هاست ولی زرد ها رو توی خونه هم می تونید ببرید... معادله چیبیشف رو هم نمی شه اینجوری حل کرد  دیگه چراغ سبز شده بود ... ما رفتیم کیسه ها موند :(

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 12:55  توسط راد   | 

واقعیت های دیرپا و به شدت متصلب در جهان توسعه نیافته میتواند زمینه ساز اندیشیدن به این فرضیه باشد که شاید:

 آنچه توسعه یافتگی خوانده می شود با بنیادهای زندگی و اندیشه آدمیان در برخی کشورها اساسا ناسازگار است و سودای تحمیل چارچوب های زندگی و اندیشه نوین بر آن ها منجر به بروز عوارضی می شود که به نقض غرض می انجامند

حالا اگر توسعه یافته بودن مثل یه شغل خاص یک موقعیت محسوب بشه دیگه اصراری روش نیست 

مثلا یه سری کشورها در عین اینکه به جای خود پیشرفت و توسعه خوبی داشتن فرهنگ و آداب خودشون رو هم حفظ کردن .. این توسعه یافته بودن که خیلی سنگش به سینه زده می شه همان است که نتیجه اش می شود باکلاس بودن به واسطه ی خیلی فرهنگ های نادرست که بدون فکر در جامعه بکار گرفته می شود... اینها یک سری نظرات و ته مانده های فکر است ها... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:46  توسط راد   | 

 و اگر حاجتم دير برآيد بواسطه نادانيم بر تو اعتراض كنم در صورتى كه شايد دير كردن آن براى من بهتر باشد .......پس از زيادى احسانت بر او ببخش كه براستى تو بخشنده و بزرگوارى ...

این روزهایم پر شده از تکلیف و کلاه قاضی و خود...

این روزها خیلی کار می کنیم من و خودم ... انگار باید تکلیف ام را معلوم کنم

این روزها انگار که دارد زندگی تکرار می شود... حالا با فیزیکی متفاوت اما خیلی اتفاق ها که قبلا افتاده دوباره تکرار م شود ... صرف اینکه به من بگوید زندگی همین است .. نمی دانم .. یا بگوید باید امتحان تاییدی بدهی

این روزها باز به این نقطه رسیدم که درست است که بعد از هر سختی راحتی هست اما گاهی این سختی بیشتر معنی پشتکار ... امید ... استراگل و از این خزعبلات می دهد تا سختی

گاهی فقط نیاز داری که فقط فک کنی بهتری ... این نیاز آدمی است انگار...

یعنی گاهی فقط خودت هستی و فقط دوست داری خودت را به خودت ثابت کنی ... خیلی کارهای نه خیلی معقول می کنی ....

حالا شده من .. کار و بار و زندگی را ول کرده ام چسبیدم به یک نقطه و که سفیدش کنم ... حالا شاید هیچ جای دنیا این نقطه دیده نشده باشد اصلا شاید به قول برادرمان نیست و نابود شود بهتر است ... اما نه که یه جورایی قرار شده سفید شود... دوست داریم اول سفیدش کنیم بعد نیست و نابود ....

اینجا می شود که می گویند زندگی نمی کنیم که ! پر از گرفتاری است!  گرفتاری ها رو هم خودمان واسه خودمون ساختیم ... به قول حسین پناهی:"انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!!".... حالا شده حکات من ... می خوام ثابت کنم بلدم چرخ تراکتور هم سوار آسانسور ام کنم....

کمک!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:15  توسط راد   |